نویسنده : مجید ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

دوست معمولي ، دوست واقعي


دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
يک دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود

  
نویسنده : مجید ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤


 

 

 

در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود؛فضيلتها وتباهیها در همه جا شناور بودند.آنها از بيکاری خسته شده بودند.روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند؛خسته تر و کسل تر از هميشه؛ناگهان (ذکاوت)ايستاد و گفت:بياييد يک بازی کنيم مثل قايم باشک.

همه از پيشنهاد او شاد شدند و ((ديوانگی))فورآ فرياد زد من چشم می گذارم.

از آنجايی که هيچکس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد؛همه قبول کردند که او چشم بگذارد.ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کرد به شمردن:يک...دو...سه...

همه رفتند تا جايی پنهان شوند.(لطافت)خود را به شاخ ماه آويزان کرد.(خيانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)در ميان ابرها پنهان شد.(هوس)به مرکز زمين رفت.(طمع)داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ((ديوانگی)) همچنان مشغول شمردن بود:هفتاد و نه...هشتاد...

همه پنهان شده بودندبجز ((عشق))که مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد وجای تعجب هم نيست چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همين حال ديوانگی به آخر شمارش می رسيد:نود و پنج...نود و شش...

هنگامی که ((ديوانگی)) به صد رسيد عشق پريد و پشت يک بوته رز پنهان شد.

((ديوانگی)) فرياد زد که دارم می آيم.

اولين کسی را که پيدا کرد (تنبلی)بود زيرا (تنبلی)تنبلی اش آمده بودتا جايی پنهان شود.(لطافت)که به شاخ ماه آويزان بود را پيدا کرد؛(دروغ)ته درياچه؛(هوس)در مرکز زمين؛خلاصه يکی يکی همه را پيدا کرد بجز عشق که از يافتن آن نا اميد شده بود.

(حسادت)در گوشهايش زمزمه کرد که تو حتمآ بايد ((عشق)) را پيدا کنی و او پشت بوته ی گل است.ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت زيادی آن را در بوته های گل رز فرو برد و دوباره ودوباره تا اينکه با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته های گل بيرون آمد ؛بادست هايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد.

اونمی توانست جايی را ببيند چون کور شده بود.

((ديوانگی)) گفت:من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

((عشق)) پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی ؛اما اگرمی خواهی می توانی راهنمای من باشی.

...واز آن روز است که ((عشق)) کور است و((ديوانگی)) همواره در کنار او.

  
نویسنده : مجید ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤


 

سيــــاه اهــــــي

شب اگر نفرينت كنم

كه بي ستاره مي ماني

از چه بيهوده به يادش

تابه سحر تو بيدار داري

 

اه من گيرد دامنت را دعا

اين همه خواندمت نشد روا

ناله ام دگر بمير در سينه

ناليدي نرسيدي به خدا

 

اشك من اي اشك دم به دم

 شرمي از دو چشمم دار يكدم

هي باريدي از درد و غم

چشمم كور شد نشدي تمام

 

اي مرگ الهي مرگ گيرد ترا

 تا نكشم انتظار ترا

اي تب ز جانم چه مي خواهي

كاش گيرد سوز من جان ترا

 

  
نویسنده : مجید ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤


 

خداوند به حضرت موسي (ع) فرمود: من شش چيز را در شش چيز قرار دادم ولي مردم در جاي ديگر به دنبال آن هستند:

  1. راحتي را دربهشت قرار دادم ولي مردم در دنيا به دنبال آن هستند.

  2. فهم و معرفت و علم را در كم‌خوري قرار دادم ولي مردم در سيري به دنبال آن هستند.

  3. عزت را درشب‌زنده‌داري قرار دادم ولي مردم در مراوده و رفت و آمد با سلاطين به دنبال آن هستند.

  4. بزرگي و حرمت را در تواضع قراردادم ولي مردم با تكبر به دنبال آن هستند.

  5. اجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولي مردم با سروصداي بسيار به دنبال آن هستند.

  6. بي‌نيازي را در قناعت قرار دادم ولي مردم در ريخت و پاش به دنبال آن هستند

  
نویسنده : مجید ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤


 

سلام به دوستان عزيز

با اينکه مشکلاتی عديده ای داشتم اما سعی کردم بيام و توضيحاتی در مورد  خودم و اينکه اطلاعات بدم

و سعی خواهم کرد دوباره مثل سابق باشم

البته نياز به کمک و راهنمايی شما عزيزان دارم

منتظر هستم

  
نویسنده : مجید ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤


 

سلام

اميدوارم که خوب باشيد

مدتی که خيلی با خودم درگير هستم درگير مسايلی که تحولات زيادی را برای من ايجاد کرد

مشکلات شخصی و خانواده باعث شد نگرش به خيلی چيزها عوض بشه منی که خيلی مسائل برای من ملکه ذهنم شده بود حالا ديگر از دست دادم و به دنبال زندگی جديد با اهداف ديگری هستم شايد برای خودم هم سخت باش اما خب ديگه وقتی انسان تصميم ميگيره بايد عمل کنه

بگذريم صحبت زياد

خيلی دوست دارم زود به زود بيام اما نميشه

برای همه شما آرزوی موفقيت ميکنم

خداحافظ

 

  
نویسنده : مجید ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳


 

با سلام

اميدوارم که حال همگی خوب باشه

مدتی نبودم

اميدوارم که تا حالا خوب و خوش و سالم باشيد

منتظر باشيد

 

  
نویسنده : مجید ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳


 

              

اكثر مواقع مردم غير منطقي و خود پسند اند :

از سر تقصيرشان بگذر!

 

اگر مهرباني ، آنها مهربانيت را به حساب مقاصد شخصي و خود پسنديت مي گذارند :

با اين حال ، مهربان باش!

 

موفقيتت چند رفيق دروغين و چند دشمن حقيقي به دورت جمع خواهد كرد :

با اين همه ، در تلاش موفقيت باش!

 

اگر رك و صادق باشي ، جز تزوير چيزي نخواهي ديد :

 اما ، رك و صادق باش !

 

حاصل سالها تلاشت مي تواند يك شبه متلاشي شود :

با اين حال ، سازنده باش!

 

آرامش و شاديت باعث حسادتشان مي شود :

پس ، شاد باش!

 

اعمال نيكت به سرعت فراموش مي شوند :

با اين همه ، نيكي كن !

 

به عالم بهترين خود را تقديم كن ، هر چند كافي نباشد :

با اين حال ، بهترين ها را به عالم بده!

 

مي بيني كه درنهايت اين كه بين تو و خداي توست ،

هرگز بين تو و آنها نبوده !

 

خوشبختی

خوشبختي يعني
بودن
يعني جوشش جريان حيات بخش خون از رگهاي عاشقي به نام مادر در رگهاي يك نامتولد
خوشبختي يعني شرشر شيره جان مادر در گلو
يعني بوي عطر تن مادر
خوشبختي يعني خوشمزگي يك شكلات خالص همين !
يعني لذت نوشتن كلمه ؛بابا؛
بي پروا سوار بر دوچرخه رفتن و زخمي شدن
يعني آموختن .. زمين خوردن و برخاستن
خوشبختي يعني آغوش بي پيرايه معشوق
يعني صداي حيرت آور يك موسيقي
يعني زيبايي لبخند يك كودك تازه پا
كودكي كه مال خودت است
خوشبختي يعني
موهاي سپيدي كه ثمره همه گذشته تو است
خوشبختي يعني
چشم در چشم معشوق دوختن و رفتن از اين قافله دوروزه و پيوستن به جاودانگي

  
نویسنده : مجید ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸۳


 

با سلام به همه دوستان عزيز

يک داستان کوتاه

                                                 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، مدت 3 روز به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "
او در ايميل خود نوشت :

مادر عزيزم،

من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "

با عشق، مسعود

 

چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : 

 

پسر عزيزم،

من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.

با عشق ، مامان

منتظر نظرات شما هستم

 

  
نویسنده : مجید ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۳